عمران دانشگاه تهران میخونم؛ تا آذر دوازدهم اصلاً به شیمی دست نزده بودم.
تا آذر دوازدهم، شیمی رو عملاً باز نکرده بودم و اون حسِ «دیگه دیر شده و جمع نمیشه» ولکنم نبود.
چیزی که نجاتم داد کنار گذاشتن بقچهای خوندن بود، همهی درسها با هم جلو رفتن، تمرکز فقط روی مطالب مهم. زندگی اونقدرها هم جدی نیست، سخت نگیر.